تمنای زندگی

[ad_1]

—————–**–

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدان گاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود

او با صدای رسائی اعلام کرد که صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد و سپس آنرا به مردم نشان داد

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد ، لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند …

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : قلب تو به زیبائی قلب من نیست، بنگرید

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است ، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود

مرد جوان به تمسخر گفت : تو به این میگوئی زیبا ؟!!؟

پیرمرد پاسخ داد: آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم

جوان با حالت تعجب پرسید : می شود محاسن این قلب را برای ما شرح بدهی ؟!؟

پیر مرد پاسخ داد : این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است

سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است

و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند

اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد

^^^^^*^^^^^

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت
(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت
(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید
(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت
(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

^^^^^*^^^^^

مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید
به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند

برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم

موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد

با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم

او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم

گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند
بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود
مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد
مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم

خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟

مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند
مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم

معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم

مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود

معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست

خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد

مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده

اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم

داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟

گفتم: آخه من یه دخترم

—————–**–

user_send_photo_psot

26 ◄ قر تو کمرم فراوونه ….

[ad_2]

لینک منبع

چت روم دیانا چت

[ad_1]

July9 ,2015ورود به دیانا چت چت بهترین چت روم خوشگل ترین چت روم ایرانی میباشد مدیر ورود به دیانا چت چت توانسته کاربران ورود به دیانا چت زیادی را در ورود به دیانا چت چت جمع آوری کند برای ورود به ورود به دیانا چت چت کلیک کنید ورود به دیانا چت چت چت روم بزرگ فارسی |دیانا چت چت| ایرانیان,

[ad_2]

لینک منبع

دیانا چت

[ad_1]

چت دیانا چت,وبسایت دیانا چت,چت روم فارسی دیانا چت,ادرس اصلی دیانا چت,چت روم دیانا چت,چت دوستیابی دیانا چت,وبلاگ دیانا چت,با آمدن به دیانا چت مارا خوش حال کنید,پروفایل دیانا چت,چت روم شلوغ دیانا چت,ورود به چت دیانا چت,آدرس بدون فیلتر دیانا چت,گپ دیانا چت,ادرس دیانا چت,کلیک کنید دیانا چت,منتظر حضور شما در دیانا چت هستیم,

[ad_2]

لینک منبع

نیو گپ

[ad_1]

نیو گپ نیو گپ نیو گپ سایت,وبلاگ نیو گپ,آدرس اصلی نیو گپ,نیو گپ سایت,آمار سایت نیو گپ,سایت نیو گپ,www نیو گپ,نیو گپ تارنمای فیلتر,به سایت نیو گپ خوش اومدی,آدرس بدون فیلتر نیو گپ,ورود به نیو گپ,

[ad_2]

لینک منبع

چمدان

[ad_1]

دیشب داشتم واسه رفیقم ساک میزدم

.

.

.

.

یهو زنگ زد گفت دادا دوتا چمدون هم بزن☹️☹️☹️

خاک تو سرتون منحرفا☹️

اصن شما ب چه امید زنده این :)))))

[ad_2]

لینک منبع

اس ام اس عاشقانه مرداد+جدیدترین اس ام اس های عاشقانه مرداد ماه

[ad_1]

گناه شکستن روزه های امسال هم پای تو  . . .

این رمضان ، هر روز باید غم تو را  ” بخورم ” . . .

* * *

برای یک ماه نبودنت را سکوت می کنم !

سحر با یک عکس ، افطار با یک خاطره . . .

* * *

عشق های امــروزی بی نام قابل انتقال به غیر

و معاف از احساس میباشند . . .

* * *

من از تمام آسمان یک باران را میخواهم

از تمام زمین یک خیابان را

و از تمام تو …

یک دست که قفل شود در دست من

برای خوندن بقیه اس ام اس ها بر روی ادامه مطالب کلیک کنید


[ad_2]

لینک منبع

داستان فداکاری+داستان+داستان جدید+جدیدترین داستان های روز

[ad_1]

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی

سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی.

زیرا هر روز خدا برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم ِ از گوشت ران

گرفته تا سینه ام را.

حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند.

با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

برای خوندن بقیه داستان بر روی ادامه مطالب کلیک کنید

[ad_2]

لینک منبع

داستان شمع خاموش+داستان+داستان جدید+جدیدترین داستان های روز

[ad_1]

 

 

چند ماهی بود دخترشو از دست داده بود و دست از کارو زندگی کشیده بود.

گوشه گیر
شده بود و با هیچ کس حرف نمی زد و کارش شده بود اشک و آه.

خیلی ها سعی کردند
اونو به زندگی عادی برگردونن و موفق نشدند.

شبی خواب دید توی بهشته و صفی از
فرشته ها شاد و خندون و شمع

به دست به سمت دشتی پر گل و سرسبز حرکت می
کنند.

خوب که دقت کرد، دید شمع همه روشنه جز یکی شون.

جلوتر رفت تا علت رو
بپرسه ، با تعجب دید، اون فرشته ، دختر کوچولوی

خودشه که بر خلاف بقیه اندوه
عمیقی هم توی چهره اش دیده می شد.

 

پرسید دخترم چرا غمگینی؟! چرا شمعت
خاموشه؟!

 

 

 

برای خوندن بقیه داستان بر روی ادامه مطالب کلیک کنید

 



[ad_2]

لینک منبع

اس ام اس عاشقانه مرداد+جدیدترین اس ام اس های عاشقانه مرداد ماه

[ad_1]

باور کن

“من” تنهاترین ضمیر دنیاست و “ او ” خوشبخت ترین ضمیر دنیا

چون “ تو ” را دارد . . .

.

.

.

سخت است

“او” کردنِ “تویى” که همه زندگى “من” بود !

.

.

.

ﻫﻤــــﻮﻥ ‫‏ﭼﻨﺪ‬ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ

ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﺑﻔﻬـــــــــﻤﻢ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ

ﺍﻣـــــــﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺩﻧﯿـــــــﺎﻡ

ﺑــــــﺎﻭﺭﮐﻦ . . .

برای خوندن بقیه اس ام اس ها بر روی ادامه مطالب کلیک کنید


[ad_2]

لینک منبع